
شش سالگي ام
در بي حواسي ِ روز ها و كوچه ها
در بي خيالي ِ حياط و گلدان
در سرازيري ِ خند ه و گريه
در گنجشك پر ِ تمام درخت ها گذشت
هفت سالگي ام
زانوهايش را بغل گرفته به كنج اتاق
لج كرده غذا نمي خورد
روز و شبش تيله هايي ست
كه تمام فرش را مين گذاشته انگار
و انگار سر به زير يك توپ
تمام باغچه و بنفشه ها را له كرده
دارد پا به پاي دبستان امت مي رود
هشت سالگي ام
پوشيدن كت پدر بود براي خنده
دستهايم در اعماق جيب هاي خالي اش گم شد
دستهاي پدر نمك نداشت
نه سالگي ام
دركلاس
از روي دست هم آينه كاري مي كرديم
وقتي به خانه مي رسيدم بوي سيب زميني مي آمد
مادر بار گذاشته بود شب را روي شانه هاي من
خواهرم اتاقي براي پوشيدن آينه نداشت
ده سالگي ام
از خواب پريد از صداي زنگ تلفن :
چرا اخم نمي كند عمو كريم ؟
بسته ي سيگارش كو ؟
با ريش هاي بلندش ، چشمهايش را از چهل سال پيش آورده بود
يازده سالگي ام
رهايي از امت بود
مدرسه راهنمايي حر بود
سه شنبه بود
زيارت عاشورا بود
خواهرم كه عاشق شد
درخت انار ترك برداشت
دوازده سالگي ام شعر بود :
براي خواب لالايي گفتم
دوازده سالگي ام غايب شد
تا هر لحظه
بر هر لحظه ي من ظاهر شود
شنبه جمعه
يكشنبه جمعه
دوشنبه جمعه
و جمعه دوازده سالگي ام به تاخير مي اندازد
در سيزده سالگي
زن دستهايش را با من در ميان گذاشت به طعم پخته ي يك نان
لاي انگشتهاش برف داشت
و لاي تمام حرفهاش من برادر درخت بودم
چهارده سالگي ام
معلق
ميان شوق و گريه و خبر
در نگراني از دست دادن دست
گستاخم و با ادب
سرخورده و مغرور
و دارم جوانه مي زنم همين
پانزده سالگي ام عاشق شد
تا از اينجا به بعد زندگي ام را
سكوت كرده باشم
. . .
حامد شکوری
