در به گشتن از خودش نیست که باز نمی شود
نگاهی باید
که قفلی بچرخاند
دستی روی دلی
سری به شانه ای
کلامی حتی به علامتی
که بوی تو نیست در اطاق
دارم از کنار تو رفتن را بر می دارم از تنم
تنی که هیچ نقشی
در توازن اجزای این اطاق نمی خواهد
تاب نمی آورد که بماند
دهانی باید
که رفتن از تو بگیرد
موسایی که به یک اشاره اژدهایت را عصای دوباره ام کند
تنم را جا گذاشته ام
تا خواب
از روی الفبای روشنم
هزار بار بمیرد و زنده شود
منی که هیچ چشمی
برای دیدنت نیاورده ام
حتی نامت را دیگر به یاد نمی آورم
تا باد از سر تقصیراتمان بگذرد
خواب از سرمان گذشت
از طلوع و تلالو خورشید
بر پیکری با نیمه ای از من
و نیمه ای با زبان الکن گفتن
عطر عذاب می دهد این پیکر
که به هیچ اشاره ای دل نمی برد
از شب
از تب هذیانی سخت
که خاطر اتاق را پر از آینه می کند
آینه های در خود فرو رفته ی بی تاب
آینه های آب رفته در دیوار
خانه ای
که حتی برای لحظه ای
از خواب تو بر نمی خیزد
دهانی باید
که رفتن از تو بگیرد
من که هیچ نامی
به یاد نمی آورم
فرزاد سالک نیا
یاداشتی از فواد گودرزی
